تبليغاتX
ویـــــــرانــــــــه
 

خدمت اجباری سربازی به نفع دولت و مردم افغانستان نیست!

 

امروز نزدهم دلو ۱۳۸۸  نوشته ی را تحت عنوان ذیل  در سایت بی بی سی فارسی مشاهده کردم

(کرزی اجباری کردن مجدد سربازی را بررسی می کند)

و در ادامه چنین امده است

(حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان گفته است در صورت اجباری شدن دوباره خدمت نظام وظیفه نیروهای لازم برای استقرار امنیت در این کشور تامین خواهد شد.)

با در نظرداشت گفتار فوق محترم حامد کرزی، بدون شک وظیفه ی هر فرد یک مملکت است تا بخاطر حفاظت و دفاع از  کشورش و همچنان تامین امنیت در خاکش باید خدمت مقدس عسکری را انجام دهد. اما در کشور های مانند افغانستان که در تامین عدالت از سوی دولت ها همیشه غفلت صورت گرفته است و مردم از سیاست های ناکام دولت ها ناراضی بوده اند شرایط طوری دیگریست.

چنانچه از بزرگان خود شنیده ایم خدمت سربازی در زمان های قبل از ثور ۱۳۵۷ ازینکه با خطرات جنگهای داخلی مواجه نبوده بناً رفتن جوانان به خدمت عسکری مشکلی را ایجاد نمیکرده ( در آنزمان خدمت عسکری در میان مردم بنام پشک نیز یاد میشده است)و یک امر عادی و معمول بوده است، حتی کسانیکه به سن و سال واجد شرایط عسکری میرسیده اند خود به حوزه های دولتی غرض ثبت نام مراجعه میکرده اند.

 ولی بعد از به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق افغانستان وضعیت بکلی شکل دیگری را بخود گرفت. چون مردم دولت حاکم را مدافع حقوق و حافظ خاک خویش ندانسته بلکه افراد گماشته شده از طرف متجاوزین  میدانستند که سرنوشت کشور را بدست بیگانه سپرده اند. ازینرو دیگر رفتن به خدمت سربازی و یا پیوستن در صفوف اردو در چنین دولتی را نمی پذیرفتند.

اگر یک نظر بر تاثیرات منفی اجباری بودن خدمت سربازی در دوره ی حکومت خلق و پرچم در افغانستان اندازیم براحتی میشود یکی از علت های دلسردی مردم درین دوره را همین اجباری بودن خدمت سربازی در آنزمان دانست.

با آنکه دولت آنزمان از روی مجبوریت بخاطر تقویت اردو سربازگیری اجباری را ادامه میداد، ولی مردم آرزو نداشتند که در مقابل برادران خود برزمند و ازینرو وقتی فرزندان شان به سن ۱۶ و ۱۷ سالگی میرسید در تلاش بودند تا ایشان را به بیرون از کشور بفرستند زیرا برای آنها غربت به مراتب بهتر از کشتن و یا کشته شدن در راه ی که آرمان شان نباشد بود.

و از طرفی کسانی که امکانات و شناخت در دولت و یا قوت های نظامی داشتتند فرزندان خود را در مکان های که از فعالیت های نظامی به دور بود میگماشتند. بخصوص در بخش اداری و لوژستیکی تا خدمت سربازی را در فضای فارغ از جنگ انجام دهند، حتی در اواخر حکومت داکتر نجیب الله بعد از پیدایش قطعات قومی اکثرن به اساس شناخت و ارتباطات قومی و یا هم با پرداخت پول به قوماندان های این قطعات ار رفتن فرزندان شان در جبهات جلوگیری میکردند، در حالیکه فرزندان ایشان سربازان برحال قطعات یاد شده میبودند ولی الی موقع اخذ ترخیص به قطعه حاضر نمیشدند.

یعنی مردم بهر وسیله ی ممکن از فرستادن فرزندان شان در قطعات عسکری و یا جبهات جنگ جلوگیری میکردند. بجز از طبقه ی محروم و غریب جامعه که امکانات یاد شده در فوق را نداشتند  و گاهی هم فرزندان چنین خانواده ها بخاطر نجات از عسکری به گروه های مخالف دولت رو می آوردند. به این ترتیب دلسردی و نفرت مردم از خدمت سربازی در آن برهه سبب کاهش نفوس اردو میگردید، بالاخره دولت وقت سیاست دوره ی احتیاط را در پیش گرفت که یک فرد باید دو دوره به خدمت سربازی گماشته شود که بنام های دروه مکلفیت و احتاط نامیده میشد و هر دو دوره جبری بود. ولی این سیاست هم ممد واقع نشد و  کمبود پرسونل  همچنان محسوس بود.

تشدید فعالیت گروپهای جلب و احضار یکی از سیاست های دیگر آنزمان را تشکیل میداد،البته قطعات جلب و احضار دولت در سراسر افغانستان جوانان را از کوچه و بازار بدون اینکه خانواده هایشان مطلع  گردند احضار نموده و اکثرن در همان روز به صوب جبهات خطرناک یا خطوط اول جنگ میفرستادند. در پهلوی آن تلاشی خانه های مردم نیز بخاطر بدست آوردن یا دستگیری عسکری گریز ها* گاه و ناگاه صورت میگرفت.

و این نوع سربازان که با جبر و دل ناخواسته به جبهات فرستاده میشدند غالبن از جبهه فرار نموده یا با گروه های مخالف میپیوستند و یا  به محلات که در تسلط دولت نبود پناه میبردند. و یا هم به دلیل نداشتن تجارب جنگی و تعلیمات لازم نظامی به آسانی کشته و زخمی میشدند.

با در نظرداشت مشکلات فوق مردم بخاطر نجات فرزندان شان از کشته و زخمی شدن با کمال  نارضایتی از دولت حاکم بسوی کشور های همسایه مهاجرت میکردند.

این نوع مخالفت ها همچنان در سراسر افغانستان ادامه داشت تا اینکه رژیم وقت تاب مقاومت در برابر نارضایتی های مردم را از دست داد و سقوط کرد.

  ولی اگر ما شرایط امروزی را با آنروز ها به مقایسه بگیریم نتیجه تقریبن یکسان است.

 در آنروز مردم با استدلال اینکه در پهلوی قوای خارجی یا روسی نمیتوانند و یا نمیخواهند که درمقابل برادران افغان خود بجنگند. امروز نیز چنین انگیزه ی میتواند برانگیخته شود.

امروز حضور اکثریت سربازان دراردوی ملی و پولیس ملی نظر به پرداخت معاش خوب آن میباشد زیرا اکثر جوانان به خاطر نداشتن مشغولیت دیگری و بخصوص جهت  امرار معیشت خود و خانواده ی شان به خدمت داودطلبانه ی سربازی رو می آورند. یعنی به عنوان دیگر حد اقل پیوستن افراد به اردوی ملی و پولیس ملی به خواست خود آنها میباشد.

اما چنین امری اگر شکل اجباری را اختیار کند، مشکلات زیادی را در پی خواهد داشت.

از همه مهم تر تظاهرات مردم بر علیه نیرو های خارجی در سالهای اخیر نشاندهنده ی مخالفت آنها با  نیرو های بین المللی و سیاست دولت میباشد که در صورت اجبار دولت برای سرباز گیری مردم را ترغیب به جبهه گیری خواهد نمود.

و دیگر اینکه اکثر مخالفان دولت در جنوب و شرق کشور موقعیت دارند و در میان مردم آن مناطق از نفوس قابل ملاحظه ی برخوردار هستند. که بدون شک  با اجباری شدن خدمت سربازی مردم این مناطق از خدمت سربازی ابا خواهند ورزید، وبا اعتراضات وسیعی  اقدام به مهاجرت های تحمیلی نموده و یا هم به صفوف مخالفین خواهند پیوست.

و اگر دولت جهت جلوگیری از مهاجرت ها و یا باز داشتن آنها از پیوستن به مخالفین، سیاست معافیت را مانند گذشته ها در پیش گرفته و مردم این مناطق را بنام های اقوام و قبایل از خدمت سربازی معاف کند باز هم نتایج مطلوبی را در پی نخواهد داشت. چون مردم سایر نقاط کشور این امر را به هیچ وجه نمی پذیرند، و سیاست تبعیضی که در گذشته حاکم بوده تکرار آن حساسیت های قومی را برانگیخته و از جانبی برخورد دوگانه با شهروندان یک کشور از سوی دولت آن کشور تخطی صریح با تامین عدالت و دموکراسی در آن کشور میباشد. 

پس خدمت اجباری سربازی با حضورداشت نیرو های بیگانه در کشور سبب صلب اعتماد مردم نسبت به دولت گردیده و در حقیقت حمایت غیر مستقیم از مخالفین دولت بشمار میرود. زیرا حضور نیرو های خارجی بهانه ی خوبی برای ترغیب مردم جهت مخالفت با سیاست های دولت میشود که در نتیجه مردم از دولت فاصله گرفته و دوری گزیدن مردم از دولت میزان  مشروعیت مخالفین دولت را بالا میبرد.

 ازینرو در شرایط حساس امروزی خدمت اجباری سربازی به نفع دولت و مردم افغانستان نیست.

 

  والله اعلم

 هشتم فبروری ۲۰۱۰

۰۸-۰۲-۲۰۱۰

 

*عسکری گریز= به کسانی خطاب میشد که از پیوستن و یا از خدمت سربازی فرار میکردند

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 و ساعت 16:45 |
 

پــاد شاه عشق

قسمتــم  بوده که روزی عاشق رویت شوم

یــا گـــدای نامــراد کــوچه و کـــویت شوم

رو بـه رویم گر شوی گویم فقط اوصاف تو

همچـو آئینه به تعــریف  سر و رویت شوم

قـــامتـم را گـر کمـــان بینی نگیــری انتقـاد

مشق دارم تــا  به مثــل قـوس ابرویت شوم

مثــل شانه میــزنم بر سینــه میــخ بی شمـار

تا خبر ازطول وعرض هـر نخ مویت شوم

یک سخن یک واژه یک حرفی برون آورزلب

تا بـکی گوسفنــدِ گــرگِ چشم آهــویت شوم؟

گــر زبان مـادری ات را فـراموش کرده ای

گـو به انگـریزی، فدای آی لف یــویـت* شوم

زه ورک شه مـاته وایی**، دلبـر بدخـوی من

هی فـــدای لهـجــه ی زیبـای پشتــویت شوم

دادن بــوسه حــرام ست گفــتـی امـا نـازنیـن

بـوسه میـگـردد روا آری، اگر شویت*** شوم

بگـذرم از "شف شف وشفتالو" گویم دراخیر

آرزو دارم کـــه دامـــاد شــب طــویــت شوم

بعــد از آن در تشکیل دنیـای نــو تاسیس مـا

پـاد شاه عشق مـن شــو،من سخنگـویت شوم

 

چهارم فبروری ۲۰۱۰

۰۴-۰۲-۲۰۱۰

 آی لف یـــو* = دوستت دارم (به انگریزی)

زه ورک شه مــاته وایی**=  به من گویی برو گمشو(به زبان پشتو)

شو*** = شو و یا شوی در زبان اصطلاحی به مفهوم شوهر

 

 

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 و ساعت 16:43 |
 

حیـا تِ دیـگـر

آتش زدی به خرمن صبــر و قرار من

دردادی حاصلات همه کشت   کار من

رفتی توکم نبودکه بردی به همره ات ؟

آرامـــش و سکــون مرا از کنـــار من

بی تـو خبــر نداری که دیوانه گشته ام

آی  نگــر بــه حـالت نــا سازگــار من

تــا نام تـــو بر خــاطر من جلوه میکند

از سینــه می پــرد دل بــی اختیار من

از بسکه تـار کـرده ای روزم بیـا ببین

شب خنـده میکنـد بـه سر روزگـار من

پـژمـرده قلب من چوگل تشنه ی خزان

نــم کــن بیــا گـلـوی دل داغـــدار مـن

هـر لحظه دوچشمــان مـن وآسمـان تو

باری اگر دوقـطـره ی لطفی، بهار من

ار زنـدگی نمی دهـی مــرگـم بیــا بــده

 مـردن به راه عشق تـو باشد شعـارمن

آن مرگی کز طفیل توباشد وفات نیست

مـا را حیـا تِ دیـگـری بخشد نگار من

 

اول فبروری ۲۰۱۰

۰۱-۰۲-۲۰۱۰

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 و ساعت 12:48 |
 

هموطن

ملک من و تــو طعمه ی صد گـونه بلا شد  

قــربـانی صد حیــله و نیــرنــگ و ریا شد 

بــالای  وطــن از طــرف هــر که دغا شد

ظلــم و ستمش بــر سر هــر خانه روا شد

تــا پــای عـــدو داخــل ویــرانــه ی ما شد

در کشـور مــا قیــمت آدم بــه قیــران ست*

گفتــار حقیقت بــه کسی دشمــن جان است

سارق بــه سر کـرسی و ملت نگران است

مــردم همه محتاج دو سه لقمه ی نان است

از بس که بــه حــق وطنـم ظلـم و جفــا شد 

در هــر طــرفش خــانه ی مخروبه فراوان

افتــاده بهــر سو نگــری مخــلـوق حیــران

رحــمی نکــنـد  هیــچ کسی بــر سر انسان

بــا آنــکه تنــی چنــد غنــی گشتــه شتــابان

افــزوده بــه جمــع  فقیــر و خیــل گـدا شد

در میــهن ما هیــچ کسی حفظ و امان نیست

قــاضی و مــلا پیــرو احکــام قــران نیست

در ظلم و ستم فرق کهن سال و جوان نیست

پیشرفت و تــرقی به تقــاضای زمــان نیست

پیــوسته عقب مــیــرویــم آخــر چــه بلا شد

خــاک مـن و تــو سنگــر بیــگــانه اگــر شد

بــا غ و چمــنش بـایــر و ویــرانــه اگــر شد

مــردم همــه بیـچــاره و بــی دانــه اگــر شد

محتــاج در هــر کس و هــر خــانه اگــر شد

آری بــخــدا ایــن هــمــه از غــفــلت مــا شد

ای همــوطن ازجنگ و جدل خسته شوی کی؟

در وحــدت و دلسـوزی کمـربستـه شوی کی؟

در گـلشن همکـــاری تــو گـلـدستـه شوی کی؟

از بنــد حــریــفــان وطــن رستـــه شوی کی ؟

کــز نــفـرت مــا، قــدرت مــا محــوو فنا شد

جنـجــال مــن و تـــو هـمـــه آرنــده ی مـاتـم

خـون گــریـه کنـد مرد و زن مــا و تــوازغم

از دوری مـــا قــــدرت مـــا گــر چه شده کم

لیــکن بــه تــوانــا یی رسیم مــا وتــو بــا هم

دیــدی  ز نفــاق مــن و تـــو فـتــنـــه بپــا  شد 

 ==

ای قــوم اجــانب شنــویــد جــمــله، خــدا را

مــیــدان رقــابت نــکــنــیــــد کشــور مــا را

کــر کــرده فغــان همــگی  جــمــله سمــا را

 لیــکــن نــکنــــد هیــچ اثــر گــوش شمـا را

از دست شمــا میــهن مــا غــرق عــــزا شد

همسایــه مکــن دیــگــر ازیــن بیش دخـالت

کــن آئـیــن همســایـگی خــویــش رعــایــت

شرمـــی ز خــــدا دار ز میــــدان عــــدالت

زیــرا کـــه بــه پــرسان خــــدا روز قیامت

نــا وقت بـود گــویی اگــر سهــو و خطا شد

 

*قیران = ۵۰ پول یا نیم یک افغانی واحد پول افغانستان

بیستم جنوری ۲۰۱۰

۲۰-۰۱-۲۰۱۰

 

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در چهارشنبه سی ام دی 1388 و ساعت 16:20 |
 

قلب آسیا

 

نمیدانم کجا یابم

چه میجویی؟

کویری یا که صحرایی

کدام صحرا؟

همان صحرا که تاب بردن غمهای ما دارد

کدام غم را؟

همان غم که دل انسان ها دارد

کدام انسان؟

همان انسان که در ملک من بیچاره جا دارد

کدامین ملک؟

همانکه جا به قلب آسیا دارد

 

سیزدهم جنوری ۲۰۱۰

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 و ساعت 16:24 |
 

سلام دوستان گرامی!

 

خواستم این خاطره را که میشود یکی از خاطره و یا روز های فراموش ناشدنی شمرد در اینجا بنویسم و شما عزیزان را نیز از واقعه ی چنین روزی کم نظیر آگاهی دهم.

 در حالت عادی فاصله میان محل وظیفه و منز لم ۱۸ کیلو متر بوده و در حدود بیست دقیقه میشود درایف کرد یعنی روزانه اگر ترافیک نباشد بین ۱۵ الی ۲۰ دقیقه از خانه به کار و یا عکس آن را میتوان طی نمود. و گاهی اوقات در صورت بیرو بار و یا ترافیک این فاصله را تا ۴۵ دقیقه نیز طی میکنم.

اما خاطره ی که اینجا مینویسم دیروز ۶ جنوری ۲۰۱۰ در اثر برفباری شدیدی که در آمستردام  رخ داده بود بنده این فاصله ی ۲۰ دقیقه ی یا ۱۸ کیلو متری را در مدت  ۳ ساعت و ۱۵ دقیقه طی نمودم یعنی ساعت ۵ عصر از محل وظیفه به سمت خانه حرکت کردم و ساعت ۸:۱۵ شب جلو درب خانه رسیدم. زیرا تمام راه ها در اثر برفباری شدید صعب العبور شده بود و (رینگ) یا سرک کمربند ترافیکی آمستردام  از اثر ازدحام وسایط تقریبن مسدود شده بودو یا به اصطلاح خود ما جام مانده یود چون وسایط تقریبن حرکت نداشتند و  اگر حرکتی هم بود آنهم بعد از چند دقیقه توقف لحظه ی زمینه و یا شانس  حرکت میسر میشد البته با سرعت کمتر از ۵ کیلومتر در ساعت، و با طی نمودن صد و یا دو صد متر و یا کمی اضافه تر از آن باز هم موتر دوباره باید توقف میکرد تا اینکه چند دقیقه بعد شانس حرکت بسیار آهسته و بسیط را نصیب میشد. باید یاد اور شوم که این ترافیک و یا راه بندان تا ساعت ۲:۳۰ صبح امروز ۷ جنوری ادامه داشت و به این ترتیب  هزاران نفری که از ساعت ۳ عصر دیروز (۶ جنوری) الی ۲ صبح امروز( ۷ جنوری) درایف میکردند ساعت ها دیر تر نظر به وقت معمولی به منزل رسیدند و یکروز تاریخی و یا خاطره انگیز ی را ثبت خاطرات زندگی شان نمودند.

بهر صورت بنده نیز مانند هزاران تن دیگر در این ترافیک گیر مانده بودم و به اساس تبصره ی که میدیا میکند چنین روزی در تاریخ آمستردام قبلن اتفاق نیفتاده بود .  و این روز را یکی از روز های تاریخی در ترافیک آمستردام نامیده اند و من که خودم از مشکلات این روز تاریخی مستفید شده ام خواستم درج خاطراتم نمایم تا فراموشم نشود.

 

و چند فوتو از دیروز

 

 

 هفتم جنوری ۲۰۱۰

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در پنجشنبه هفدهم دی 1388 و ساعت 10:46 |
 

گل سوسن

 بـــرو باد صبــا یکبـــار  سویش

ز درد و حسرت مــن باز گویش

بـزن چـرخی  به گـرد قـامت وی

پریشان کن چو من هـرتارمویش

ببرلب های زرد و خشک من را

بزن بوسه به چشمان و به رویش

سپس گـــو سوسنـــم را گلشنم را

که هستم تا هنـوز در جستجویش

بـه یـاد خنــده هـای نـاز ومستش 

دلـم تنــگ ست بـرای گفـتـگویش

خبـــر داری فــــرامــوشم نگردد

دو چشمـــان سیـــــاه و ابــرویش

ز کـــوچــه هــای جستجـو گذشتم

ولی راهــم نشد بـه سمتِ* کویش

بـــروکه جان مـن بـر لب رسیـده

مـبــــادا میـــرم انـــدر آرزویــش

بـگـو دیگــر نـدارم صبر و طاقت

بیـــایـــد تـــا ببیـنـــم مـــاه رویش

چـــو میگـــویی تــو احوال دلم را

دلش نــازک بـــود آهستــه گویش

چــو پنـــداشتی که آزارد دلش را

مگــو چیــزی ز رنج ما به اویش

مبـــَـــر دود کبـــاب  سینــه ام را

اذیــت میشــود جــانـان ز بــویش

چوسوزد "يوسفی" بگـذار سوزد

که باشد سوختن درطبع و خُـویش

 

 هفتم اپریل ۲۰۰۸

۰۷-۰۴-۲۰۰۸

*سمت = جانب، طرف ، جهت 

نوت: این شعر گونه را در هفتم اپریل ۲۰۰۸ نوشته بودم ولی امروز چهارم جنوری ۲۰۱۰ باز نویسی اش کردم.

 

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 16:43 |
 

 

بین ما و زندگی

رشته ی باریک و خامیست یا خدا

در هراسم

چونکه قیچی زمان

در کمین است

شاید این لحظه

و یا در لحظه ی دیگر

بسگلاند

این رشته ی نا پخته را

پس نجاتم ده

پناهم ده 

هدایت  ده

که هردم نام پاکت

جاری باشد در زبانم

 

اول جنوری ۲۰۱۰

۰۱-۰۱-۲۰۱۰

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 21:47 |
 

نصیب

در باغ دل من ز بهاری اثری نیست

وز تهدید پائیزی دلم را حذری نیست

كنج قفسم منزل شاهانه ی من شد

مرغ دل ما را چو ديگر بال و پری نيست

در بحر خیالم همه امواج و تلاطم...

ره گم شده اند لیک ز ساحل خبری نيست

شب آمده در زنده گی ما شب يلدا

شب  مانده معلق به سر ما، سحری نيست

او در دل من آمده بی تک تک و پرسان

دانسته که صحرای مرا قفل و دری نیست

قلبم شکند بیم ندارد ز کسی، چون

اين قلب کدام زورآور و معتبری نيست

تعرض میکند به حریم خیال من

داند که درین شهر و وطن دادگری نیست

پیوسته زند بر در و دیوار وجودم

مثل من بیچاره تو گویی دیگری نیست

سوزد مرا لهیب غم و فتنه اش ولی

در قلب من از آتش نفرت خبری نیست 

شاید که نصیب من بیچاره چنین ست

ورنه بخدا کشتن ... را هنری نیست

 

بیست و چهارم دسامبر ۲۰۰۹

۲۴-۱۲-۲۰۰۹

 

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 15:33 |
 

لعنت به روز بد

ای دل مده ز دست شهامت به روز بد

یاری نکنـد ارفـن و  قسمت به روز بد

عـــالم وفـا به کس نکنـد پس بتـو چرا؟

بــایــد گــرفت  دامــن همت به روز بد

در وقت شادمانی که دنیـا رفیــق تست

تنــهــا بســاز  وقت مصیبت به روز بد

خـــورشید امتحــان چـو تابد عیان شود

ازنیک وبـــدِ جمله، شرافت به روز بد

تا کـــه نـــگاه گــرم تو بر دوست نیفتد

گــُم میشــود آهستـه وراحت به روز بد

یـــاران نا سپــاس و رفیقــان بیـــوفـــا 

پنـهــان میکننـــد سر و قامت به روزبد

دانی که همنوای دروغین وساختگیست

آنـکـو نمیـــرسد بـــه عیادت به روز بد 

ای جان من شکایتی ازکس مکن، بگـو

دنیـــا خــراب گشته و لعنت به روز بد

جـــز رب مدار ز آدمی و از جهـان او

بیـــهـــوده انتـــظــار محبت به روز بد

 

شانزدهم دسامبر ۲۰۰۹

۱۶-۱۲-۲۰۰۹

+ نوشته شده توسط م.ع. یوسفی در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 22:4 |


Powered By
BLOGFA.COM